X
تبلیغات
Eshghe Az Dast Rafte

Eshghe Az Dast Rafte

كلبه تنهايي من

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك

شاخه ها شسته باران خورده پاك

آسمانِ آبي و ابرِ سپيد

برگ هاي سبز بيد

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال آفتاب

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ


Happy New Year

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:45 توسط Mohsen|

Doa Kardam Ke Tanha Male Man Shi . to tabire Ghashng Fale Man Shi

Doa Kardam Bedoni Cheshm Be Ratam .

Hanoz Vabasteye Boghze Sedatam

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 2:13 توسط Mohsen

واسه عاشقونه خوندن، يكي با من همصدا نيست واسه دريای تو شعرام، سايه ي يه ناخدا نيست

من رسيدم به خجالت، زين همه چهره صد رنگ توي اين خرابه آباد، يه نگاه بي ريا نيست اين همه

چشم غريبه، زل زدند به چشم خسته ام توي اين غربت ديده، يه نگاه آشنا نيست همه غرق شادي

و شور، همه لبريز غرورند چرا جاي پاي شادي، يه قدم هم اين ورا نيست واسه از عشق تو مردن، من

ديگه جوني ندارم ديگه حتي دل تو هم، اين روزا به فكر ما نيست من ديگه خسته شدم از، توي انزوا

 دويدن واسه به غايت رسيدن، يكي با من پا به پا نيست همه جا سرد و سياهه، شب و روز فرقي

 نداره ديگه توي آسمون هم، ردي از ستاره ها نيست ميون اين همه خار و ميون اين همه خاشاك يه

شقايق موند كه اون هم، ديگه فكر عاشقا نيست پر ديو درد و غصه است، قصه هاي شب بابا ديگه

 توي قصه هاهم، نقشي از فرشته ها نيست زير آوار مصيبت، زندگي لطفي نداره ديگه هيچكي مثل

غمهام،موندگار و با وفا نيست گلا پژمرده و خشكند، زير رگبار شقاوت ديگه جز خار و غم و درد، هيچ

گلي تو گلدونا نيست نفسم گرفت تو سينه، از هجوم سرد طوفان ديگه تو نقش سحر هم، يه نسيم

 گذرا نيست همه جا سكوت محضه، همه نعره ها خموشند جز صداي رفته بر باد، يه نماهنگ يه نوا

نيست ديگه رقص نور خورشيد، به دلا جلا نمي ده چيزي جز دو چشم جغدا، نور اين شب سياه

نيست روي زخمم جاي مرهم، همه درد و همه كينه است واسه يه دل شكسته، هيچي اين روز

دوا نيست توي اين كوير دلها، زير زنگار مكافاتعاشقی و دل سپردن، چيزي غير از اشتباه نيست توي

اين قفس اسيرم،ميميرم تا جون بگيرم به خداقسم كه اينجا، ياوري بجز خدا نيست قسمتم زجره

 و ماتم، دوري و بي كسي و غم سهم من از اين زمونه، چيزي غير از انزوا نيست توي چشماي

 سياهت، كه من و از من گرفتند ديگه مثل روز اول، اون صداقت، اون حيا نيست توي انديشه ي آينه،

 ياد چشماي تو مونده توي افكار گسسته ام، چيزي جز فكر شما نيست توي ويرونه ي قلبم، جز فغان

 چيزي ندارم چيزي جز آذر و آتش، توي اين ظلمت سرا نيست دل خوارم، دل زارم، پر فقر و پر عجزه

مثل تو اي دل غافل، بي كس و بي دست و پا نيست همربوني ديگه مرده، توي قلب سنگ مردم

مهر و ايثار و محبت، جاش ديگه توي دلا نيست هر چي فرياد مي زنم من، چرا قسمت من اينه؟

 

واسه فرياد دل من، يه جوابي پس چرا نيست؟

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 14:55 توسط Mohsen|

Maryam عزیزم 14 اسفند روزه میلادت مبارک


روز تولدت شد ،نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن

.

.

.

تولدت مبارک

  /**/

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 21:16 توسط Mohsen|

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خوردست غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن میترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 21:8 توسط Mohsen

آن کس که می گفت دوستم دارد ، عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد ، رهگذری بود

 که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت ، صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود

 که من گمان می کردم میگوید : دوستت دارم . M

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:5 توسط Mohsen|

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد

      عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد

             گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی

                 جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد ...

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:5 توسط Mohsen

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود.از هر چه زندگیست دلت سیر میشود.گویی به

 خواب بود جوانیمان گذشت.گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود.کاری ندارم آنکه کجایی

 و چه میکنی.بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود . M

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 10:24 توسط Mohsen|

سالها رفته و هنوزیک نفر نیست بپرسد از من.که تو از پنجره عشق چه ها میخواهی؟

صبح تا نیمه شب منتظری همه جا می نگری گاه با من سخن می گویی گاه با رهگذران،

خبر گم شده ای می جویی راستی گم شده ات کجاست؟صدفی در دریاست؟نوری از

روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست؟ M

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 21:42 توسط Mohsen

دیشب دوباره آمدی به خواب من،
دیدار خوب تو،
تا کوچه های کودکیم برد پا به پا،
شاد و شکفته اما،
فارغ ز هست و نیست،
یک لحظه دست تو از دست من رها شد و خواب از سرم پرید.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 22:55 توسط Mohsen

امروز برای من شرابی ای عشق             

 

                  هرچند که از پایه خرابی ای عشق


یک لحظه اگر حال خوشی می بخشی     

 

                 یک عمر برای دل عذابی ای  عشق

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 20:33 توسط Mohsen

آری این منم ، این منم همان عاشقی که بر تو جان می داد ، و تو کسی هستی که برای

 

 رسیدن به خوشبختی به روی جسدهای بی جان غرور انسان ها قدم می گذاشتی  ولی

 

 افسوس ، افسوس که راه ات برای رسیدن به هدف هایت اشتباه بود ، و افسوس که من

 

 برای آدمی مثل تو غرورم را شکستم ، افسوس !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 13:57 توسط Mohsen

گفتم : چه سخت است؟ گفتي : چه زيباست گفتم : تا به کي؟ گفتي : تا به آن وقت که چون

 

 شمع بسوزي از سر تا به پاي گفتم : افسوس که نداني در اين سوختن بالهاي تو هم خواهد

 

 سوخت اي پروانه من .

 

********************

 

مدت ها بود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم. اما نتوانستم.

 

دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني.

 

ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم.

 

ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام: "با تمام وجود دوستت دارم

 

********************

 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و  عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم

 

که صبر کن و گوش به من دار گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست . پرواز عجب عادت

 

خو بيست ولي تو رفتي و ديگر اثر از چلچله نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت

 

جز  عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت ، به سلامت .

                                               

 بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 0:5 توسط Mohsen|

چشمهايم به پنجره است و مي بينم نوري را که از چهره ات مرا به سوي خود مي خواند، ديدمت ،

يافتمت ، تنها در يک لحظه رفتي و خاموش شدي ... عطرت را به همراه نقشي از چهره ات بر جاي

گذاشتي اما ندانستي که اين ها را بر دل زخميم مرهمي نيست هنوز طنين صدايت در گوشم زنگ

مي زند ... اشک و دردي که از دلم سرچشمه مي گيرد بر روي گونه ام مي غلتد و تو نيستي نيستي

که با تبسمت مرهمي باشي به روح زخم خورده ام ... باشد ، اگر تو چنين مي خواهي که در فراقت

بسوزم ، مي سوزم و فنا مي شوم چون در نيستي عشقت را بهتر درک مي کنم و بي تابت مي

شوم چشمهايم هنوز به پنجره است تا تو بيايي و با نواي دل نشين صدايت ، جاني تازه به کالبد در

هم شکسته ام ببخشي چشمهايم هميشه به پنجره مي ماند ... زمان به سرعت پيش مي رود و روز

و شب هستند که با هم خورشيد و ماه را مبادله مي کنند اما تنها چيزي که از ذهن من قابل گذر

نيست ياد تو و خاطرات شيرين توست چون هر روزي که مي گذرد دلم براي تو و در کنار تو بودن بيشتر

تنگ مي شود در تنهايي بدون تو نظاره گر روزها و شبهاي گذرا هستم و نمي دانم تا چه زماني مي

توانم دوام بياورم شايد تا به حال تنها دليل زنده بودن من ياد توست که دل هنوز به خود اميد بازگشت

تو را مي دهد ... آري ... شايد اين تنها دليل بسته نشدن ابدي چشمانم است .

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:46 توسط Mohsen|

هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم، ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد .

هميشه سنگ صبور ديگران بودم، اما هيچ كس سنگ صبور من نشد .

همشيه ديگران را مي خندانم، ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد .

هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند، ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم .

هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام، هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام، اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم .


هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند، اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم .

براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قائل بودم، اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد .

هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم، اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم .


دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده، به فريادهاي خاموش ، به آرام آرام شكستن، به گريه هاي شب هنگام ، در زير نور ماه، به تنها رفتن در راه .
 

مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد، ولي چه خرافات قشنگي است من خرافات را دوست دارم، چون زندگي ام با آن گره خورده .

طالع من همين است كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم .

من اين طالع را دوست دارم چون منحصرد به فرد است، اين طالع در انحصار من است از آن من است .

اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است اين من هستم كه اسير دستان سرنوشتم هستم، من اين سرنوشت را دوست دارم .


كاش ديگران بدانند....؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:51 توسط Mohsen|

دلمان خوش است که مي نويسيم

و ديگران مي خوانند

و عده اي مي گويند

آه چه زيبا و بعضي اشک مي ريزند

و بعضي مي خندند

دلمان خوش است

به لذت هاي کوتاه

به دروغ هايي که از راست بودن قشنگ ترند

به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند

يا کسي عاشقمان شود

با شاخه گلي دل مي بنديم

و با جمله اي دل مي کنيم

دلمان خوش مي شود

به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي

و وقتي چيزي مطابق ميل ما نبود

چقدر راحت لگد مي زنيم

و چه ساده مي شکنيم

همه چيز را...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 12:50 توسط Mohsen|

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد،

حتي اگر مرا از ياد ببري...

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد،

چرا که دوستت دارم...

ديوانه وار عاشقت شدم،

چرا که مهرباني را در تو ديدم...

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي،

 
قلب من از عشقت روي گردان نمي شود...

به خدا سوگند، وجودِ تو در سرنوشتِ من نوشته شده است...

و اگر با مژگانت اشاره اي کني،

فرسنگها را خواهم پيمود...

چرا که شبِ عشق بسيار طولانيست...

و قلبم در آرزويِ تو مي سوزد...

آنگاه که از برابرِ ديدگانم دور شوي،

خورشيدِ وجودم پنهان مي گردد...

ابرهاي غم و اندوه مرا در برمي گيرد...

و به دنياي غريبي مي برند...

هميشه در قلبم حضور داري...

عشقت زندگيم را گلباران کرده است...

تمامي اين دنيا را،

با قلبي پر از رمز و راز در کنارت طي کرده ام...

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:10 توسط Mohsen|

برايت خاطراتي بر روي اين دفتر سفيد نوشتم

که هيچکس نتوانست چنين خاطرات شيريني را

براي بار دوم برايت باز گويد.

چرا مرا شکستي ؟چرا؟

اشعاري برايت سرودم

که هيچ مجنوني نتوانست، مهرباني و مظلوميت چهره ات را توصيف کند

چرا تنهايم گذاشتي ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روي ورق هاي باقي مانده وجودم نگاشتم

چرا اين چنين کردي با من ؟چرا؟

زيباترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوشبو ترين گلهاي سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم مي روم

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:5 توسط Mohsen|

گفتم که عاشقم من، بر روی همچو ماهت

گفتا که پس ندیدست، سیمای او نگاهت

گفتم که عاشقم من، بر آن لبان چون قند

گفتا بدان لبی کاو، بوسد تو را بپیوند

گفتم که عاشقم من، به ابروی کمانت

گفتا تمام اینها، از اوست یک امانت

گفتم که عاشقم من، بر آن دو چشم نازت

گفتا که از خطرها، جان را کُنَد حفاظت

گفتم که عاشقم من، بر موی چون شب تو

گفتا که این سخنها، برخیزد از تب تو

گفتم اگر بخواهی، جان را کنم فدایت

گفتا فدای او کن، چون اوست عشق غایت

گفتم که از برایت بس شعر گفته بودم

گفتا تمام آنها، جمع است در وجودم

گفتم که هر چه گویی، من عاشق تو هستم

گفتا که چون تو، من هم، از عشق خویش مستم

گفتم دلم چو مرغی، در دست تو اسیر است

گفتا برای عاشق، دیوانگی مسیر است

گفتم مرا میازار ای یار مردم آزار

گفتا که یار، یک تاست، در این کساد بازار

گفتم که راه عشقت، جانا چه راه سختیست

گفتا که آخر آن، ختم به نیکبختیست

گفتم دل رحیمت، با من چرا چنین است

گفتا که عاشق است او، عاشق شدن همین است

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:17 توسط Mohsen|

حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .

تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم

تا ابد دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 18:33 توسط Mohsen|

مهربانم:

کاش ميدانستي چه دردي در اين صدا زدن ها نهفته

کاش مي ديدي تمام اشتياق و حسرتي که در پشت خيسي چشمانم

مات و مبهم به زنجير کشيده شده

کاش میتوانستی ببینی که چگونه داغي اشکهايم گرمي نگاهت را بر گونه هايم حمل مي کنند

دلم تنگ است

دلم برايت تنگ است

دلم براي با تو بودن تنگ است

ميداني....دلم براي حرف هايت

درد دلهايت

براي نوازش هايت ...

دلم بدجوري برايت تنگ شده

اشتياق تلخ تمام وجودم را در بر گرفته....

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 22:56 توسط Mohsen|

کسي نشسته در گلويم ... بغض کرده ...ناباورانه فرياد بر مي آورد : از يادش نبر .
اما ....
تنم با حسرتي پر ، با تمام وجود ناله مي کند : او رفت ، به خاطر خدا رحم کن ، برگرد ، از يادش ببر .
و چه غمگنانه ماههاست كه اين دو روبروي هم زانو در بغل گرفته زجه مي کنند .
قلب من !
يادت هست ؟
اولين شب ، زمستان بود . من خوب يادم هست . مگر مي شود آن بارش نيمه شب را فراموش کرد ؟
من گريستم .
هنوز صدايش در گوشم هست .
مي شنوي قلب من ؟
صدايي که دوست داشتم ملايمتر بود .
مثل قبل ها ، براي ماهها .
آن شب شکستم و هنوز مي شکنم . اما صدايم در نيامد تا برود .
و رفت .
براي هميشه...

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 22:55 توسط Mohsen|

به چه می خندی تو ؟

به مفهوم  غم انگیز جدایی ... به چه چیز ؟

به شکست  دل من ... یا که به پیروزی خویش ؟

به چه می خندی تو ؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

به چه می خندی تو ؟

به دل ساده ی من می خندی ؟

که دگر تا به ابد نام تو در آن جاریست ...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 12:0 توسط Mohsen|

امشب بغض هاي تنهايي من دوباره مي شکند

چشمانم بس که باريده تحمل نور مهتاب را هم ندارد

آخ که چقدر تنهايم...

دل بيچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده

و انگشتانم بس که برايت نوشته خسته شده  

روبروي آئينه نشسته ام... آيا اين منم؟؟!!

شکسته...

دلتنگ...

تنها...

تو با من چه کردي؟

شايد اين آخرين زمزمه هاي دلتنگي ام باشد

ديگر هيچ نخواهم گفت...

اما منتظرم...

انتظار ديدن دوباره تو براي من اکسير زندگيست

پس برگرد...

عاشقانه برگرد

براي هميشه

..................
؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:46 توسط Mohsen|

خواستم تا بار ديگر چيزي بنويسم

اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هايم را روي خود حک کرد

چرا که هر دو دانستندکه بايد دوباره شرح و حال غم مرا بنويسند

قلم در دستانم شکست وکاغذ ها به هوا رفتند


افکارم به هم ريخت و چشمانم با بارش اشکهايش که پر از درد درون بود

ارمغان تازه اي به گو نه هايم بخشيد

اما در خيال خود هميشه اين رويا را مي پروراندم

که دوستت دارم

اما من ساده دل به عشق تو داده بودم و هميشه با ياد نگاهت زندگي مي کردم

ولي همين را بدان که عشق داستان است

و من در اين عشق بازيچه اي براي تو بيش نبودم


نفرين بر اين عشق و نفرين به بودن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:44 توسط Mohsen|

ميدانم روزی با تنی خسته وخيس، سوار بر قطرات درشت باران

بر ناودانهای قلبم فرود می آيی

و من در انبوه مژگانم ميزبانت خواهم بود

و در آن لحظه چشمانم را برای هميشه ميبندم

تا ديگر دوريت را حس نکنم

 

****

 

همیشه از فاصله ها

گله میکنیم

شاید یادمان رفته

که در مشق های کودکی

برای فهمیدن کلمات

کمی فاصله هم

لازم بود!

 

****

 

تا تو رفتی همه گفتند
که از دل برود هر که از دیده برفت....
ودر آن لحظــــه ی ناباوری و غصـــه ی من خندیدند. . .
و تو ای  کاش میدانستی که در این تنگ بلور شفاف
ماهی ســــــرخ تو زندست هنوز...
ودر این کلبه ی سرد. . . یادگار تو به جاست ..
و تو ای کاش می آمدی و می دیدی
"
که از دل نرود هر که از دیده برفت
". . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 21:8 توسط Mohsen|

این روزها


اگر خون هم گریه کنی


عمق همدردی دیگران با تو


یک کلمه است :

"
آخـــــــی "

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 19:2 توسط Mohsen|

توی جاده، تک و تنها
یه مسافر توی شب ها

کوله بار غم رو دوشش
صد هزار قصه تو گوشش

نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت

رو تنش گرد مصیبت
توی مرداب حقیقت

طعم تلخ یه جدایی
اونو با غم داده عادت

نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت

فقط اینجا رو نمی خواست
بی صدای بی صدا رفت

دستای سرد و سیاهش
چشمای مونده به راهش

یه کسی بوده که رفته
زندگی شده تباهش

نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت

فقط اینجا رو نمی خواست
بی صدای بی صدا رفت

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:27 توسط Mohsen|

آن کبوتر عاقبت از بند رست...

رفت و با دلدار دیگر عهد بست...

با که گویم که او هم خون من است؟...

خصمه جان و تشنه ى خون من است...

آخر آتش زد دل دیوانه را...

سوخت بی پروا پر پروانه را...

عشق من از من گذشتی خوش گذر ...

دیشب از کف رفت فردا را نگر...

 آخر این یک بار از من بشنو پند...

بر منو بر روزگارم دل مبند...

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود...

عشق دیرین گسسته تارو پود...

گرچه آب رفته باز آید به رود... 

ماهیه بیچاره اما مرده بود...

****

به او که حتی دوریش حس زندگی می بخشد،کسی که تپشهای قلبش فاصله هارا در هم می نورد و اوج زندگی را قلم می زند

تقدیم کسی که کلامش اهورائی است

سکوت تلخش از مهری شگرف خبر می دهد

نگاهشبه فروغ خداوندی شبیه است و نجابتش از خورشید سر چشمه  می گیرد

و باز  از توئی که چراغ زندگی را روشن نمودی و در قعر نا امیدی تو       می نویسم،

اوج صفا را معنی کردی

من از  تو می گویم  از نیلوفر وحشی، زنبور های وحشی، یاس کبود، اطلسیهای سفید،

از تو غریب آشنا، از سینه ای چاک ،عشقی آتشین و پاک

نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،با اقاقی ها همسایه نبودی و با آوای نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی و با دم مسیحائی بر کالبد بی روحم ندمیدی

ای مقدس، ای دریائی، آبی بیکران وفا، در قله ای مغرور سر فراز

من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام،هر شب با احساسم آبیاری می کنم

و منتظرم تو بر گردی تا با هزار و یک عشق  تقدیمت کنم ،پاک وبی ریا و ساده ولی زیبا

پس بیادم باش و فراموشم مکن

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:26 توسط Mohsen|

روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو
چشــــم می کشم و دهانی که بخندد
به این همه تنهایی و انتـــظار ...

این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ
و تکه ذغالی که خطــــ می کشد
نیامدنتـــــــــ را ...

تو همیشه دعـــوتی
راس ساعتـــــ دلتنگــــی . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:25 توسط Mohsen|


آخرين مطالب
» عيد همگي مبارك و سال خوبي داشته باشيد
» Doa
» نیست
» تولدت مبارک
» روی سنگ قبر من
» توهم
» سوختن
» گاهی نفس
» سال های رفته
» خواب


 Design By : Pichak